سلام :
دوری از مادر خیلی سخته. من که یه دختر 18 ساله بودم، روزی که مامانم رو بردند اوین مثل بچه های چند ساله گریه میکردم. فکر میکردم دنیا تموم شده. فکر میکردم همه چی به اخرش رسیده. ولی بعد چند روز با خودم فکر کردم اگه مامانم بود الان ازم چی میخواست؟ فصل امتحانات بود و من مطمئن بودم که هیچ چیز جز نمره های خوبم نمیتونه مامانم رو خوشحال کنه. روزای سختی بود…. مامان می گفت نمیخوام بچه ها رو تو محیط زندان از پشت کابین ها ببینم. تنها راه تماسمون تلفن بود.
یادمه یه روزی که زنگ زد بهش گفتم مامان پروژه ای رو که برای جشنواره فرستاده بودم، اول شده. اون قدر ذوق کرده بود که انگار دنیا رو بهش داده بودن.
محاله یادم بره روزی رو که واسه مرخصی اومد. هم با تمام وجودم خوشحال بودم، هم یه حسی داشتم که برام عجیب بود. یه حسی شبیه این که غریبه هستیم با هم. اما به مرور زمان اون حس هم رفت.
نمیدونم که مهراوه، نیما و ….. این جا رو میخونند یا نه. خدا میدونه که چقدر بهتون فکر میکنم. چقدر ناراحتم از این که کاری از دستم بر نمیاد. اما خدای مهربونی داریم که که خیلی کارا از دستش برمیاد. براتون دعا میکنم عزیزانم. بدونید که تنها نیستید. دوستتون دارم و برای همتون در دعا هستم