نامه ای از یک دوست…

سلام :

دوری از مادر خیلی سخته. من که یه دختر 18 ساله بودم، روزی که مامانم رو بردند اوین مثل بچه های چند ساله گریه میکردم. فکر میکردم دنیا تموم شده. فکر میکردم همه چی به اخرش رسیده. ولی بعد چند روز با خودم فکر کردم اگه مامانم بود الان ازم چی میخواست؟ فصل امتحانات بود و من مطمئن بودم که هیچ چیز جز نمره های خوبم نمیتونه مامانم رو خوشحال کنه. روزای سختی بود…. مامان می گفت نمیخوام بچه ها رو تو محیط زندان از پشت کابین ها ببینم. تنها راه تماسمون تلفن بود.
یادمه یه روزی که زنگ زد بهش گفتم مامان پروژه ای رو که برای جشنواره فرستاده بودم، اول شده. اون قدر ذوق کرده بود که انگار دنیا رو بهش داده بودن.
محاله یادم بره روزی رو که واسه مرخصی اومد. هم با تمام وجودم خوشحال بودم، هم یه حسی داشتم که برام عجیب بود. یه حسی شبیه این که غریبه هستیم با هم. اما به مرور زمان اون حس هم رفت.
نمیدونم که مهراوه، نیما و ….. این جا رو میخونند یا نه. خدا میدونه که چقدر بهتون فکر میکنم. چقدر ناراحتم از این که کاری از دستم بر نمیاد. اما خدای مهربونی داریم که که خیلی کارا از دستش برمیاد. براتون دعا میکنم عزیزانم. بدونید که تنها نیستید. دوستتون دارم و برای همتون در دعا هستم

یه پرنده دوست داره رو زمین جنگ نباشه…

یه پرنده دوست داره
آسمون آبی باشه
روزای خوب خدا
صاف و آفتابی باشه
یه پرنده دوست داره
خوب و مهربون باشه
شب پیش ستاره ها
روز تو آسمون باشه
یه پرنده دوست داره
تو دلا غم نباشه
لبا پرخنده باشه
درد و ماتم نباشه
یه پرنده دوست داره
رو زمین جنگ نباشه
همه دل ها شاد باشن
هیچ دلی تنگ نباشه
یه پرنده دوست داره
قفسش باز بمونه
از قفس فرار کنه
راحت آواز بخونه

خدایا چه کنم یادم نیست…

با سلام و احترام خدمت تمامی یاران و همراهان غنچه های دشت سبز ،حامیان کودکان زندانیان سیاسی و عرض پوزش بابت غیبتی حدودا بیست روزه که به لطف دعای شما مهربانان ،برطرف گردید .

اسم من چیست ؟
خدایا چه کنم یادم نیست…
من مهیا شده ام تاچه کنم ؟
یادم نیست
من که آن سرخ ترین برگ شقایق بودم ،پاشدم آمدم اینجا
چه کنم یادم نیست
من چرا از تو بریدم ؟که به تو برگردم ؟
و بنا شد که دلم را
چه کنم یادم نیست
من نشانی دل دربه درم را ای دوست
از تو پرسیده ام ! اما
چه کنم یادم نیست
این نوشته اثر کیست که من می خوانم ؟
اسم او چیست ؟
خدایا چه کنم ؟ یادم نیست

فرشاد
» شقایق «

قرارمان هر جا که می خواهد باشد…

قرارمان هر كجا كه مي خواهد باشد
مثلا فست فودي در هيروشيما كه
ساندويچ هايش را
با دقت از قارچ خالي كرده
يا رستوراني داغ در حلبچه
كه بر هيچ غذايي
سس خردل نمي پاشد
زمين را بچرخان
و هر كجا خواستي
انگشت فاتحه ات را بگذار.
(به اميد رخت بر بستن جنگ از سياره ي زمين)

مژگان مسلمی

عدالت محوری ظالمانه !

» عدالت محور «

وقتی بشر در میهن امنیت ندارد
امنیت دنیا ، اهمیت ندارد
وقتی که خانه مملو از غم های دنیاست
دنیای کودک هم صمیمیت ندارد
این نوع عدالت محوری ظالمانه !
با روح ایرانی که سنخیت ندارد
اینکه خیابانخوابی از سرما بمیرد
کوچکترین ربطی به جمعیت ندارد
ایران من که در جهان با آبرو بود
این روزها یک ذره حیثیت ندارد
مستأصلم از سارق رمال کذاب
در دولتی که هیچ شخصیت ندارد
این نوع عدالت محوری ظالمانه
با روح ایرانی که سنخیت ندارد

کیانا : خاله مامان نرگس رفته دانشگاه…

کیانا که سکوت ما را می شنود ، چشم از صفحه مونیتور برمی دارد و به من می گوید: «خاله مامان نرگس رفته دانشگاه درس آزادی بخونه، من بهش میگم زودتر بیاد، من دلم براش تنگ شده، ما کوچیکیم و نمی تونیم بریم دانشگاه مامان.» خانم رحمانی سرش را بالا میگیرد تا اشکی که در چشم اش لانه کرده را به جای نخست اش برگرداند. محترم در حالیکه چایی تعارفم می کند به صدای بلند می گوید همه ما دعا می کنیم تا مامان نرگس هر چه زودتر درس اش تموم بشه و پیش علی و کیانا برگرده…

http://www.kaleme.com/1391/02/29/klm-101228/

روز مادر

دلم برایت تنگ شده مادر
برای وصف قافیه لنگ شده مادر
چه خاطره هایی به یاد دارم من اما
چشم نیماست همواره در پی مادر
نشسته ام که بگویی دوباره قصه ی نو
دلم برای «پریای» قصه تنگ شده مادر
هوای دیدن تو کرده ام… نمی آیی؟؟
آغوشت برای نیما افسانه شده مادر

تقدیم به تمام کودکان ایران و اسراییل

https://Facebook.com/feri6780

باید شعر تازه ای سرود
نه از جنگ و تهديد
باید رنگ آشتی را
پاشید بر بیداد و ظلمت
باید سهم هر پرنده
یک آسمان کاشانه باشد
باید که خورشید طلایی
فانوس هر ویرانه باشد
بايد فریاد زد صلح زيباست
بايد كه «ديمونا» و «بوشهر» فخر بفروشند به «قمصر» . از ظلمات اهريمن، سپیدی «كوروش» را صدا زدرنگ دوباره زد به دریا
بر ماهیان «اروندرود»
و «رود اردن»
بايد شنيد! کودکان خسته ي «تل آويو» و يا «تهران» را باید که اهدا کرد رنگين كمان عشق آسمان ايران رابه دلهاي نگران غنچه هاي «اورشليم»
شاید کلاغ قصه ها باز
با قصه ی پریان بیاید
باز هم توی کتابها
آن مرد در باران بیاید
و این بار بدون » داس «

تقدیم به دوقلوهای نرگس محمدی ، و رسول پیر بداغی

دوقولو ها
فرشته هایی بی بال…
از جنس خاک پاک

و زلال
از جنس اشک چشم هاشان…

و شاید از جنس
بلور
به ظرافت روحشان

فرشته هایی از جنس آتش !
آتشی که بر دلهامان افتاده…
از جنس شکوفه های سیب
زیر تازیانه های
بی رحم اسفند…

دوقولو هایی با یک سبد مهربانی
و چشم هایی
پر از ستاره های آبی
که به من و تو
چشمک می زنند
در دل سیاهی…
و افسوس
پژمرده از فراق آفتاب
چشم هاشان دوخته
به تلألو نور
از آستانه ی درب خانه هاشان…

مادری دارم…

مادري دارم آرام
بي پروا از طغيان سيلاب ها
شوقش از برگ درختان افزون
نگاهش لطيف تر از انوار بهار
كلامش آفتاب ،صدايش باران
مادري دارم كه به زيبايي
آموخت كه چگونه گل را شاد كنم
عشق را بفهمم
دشت دل را خوشه خوشه پر كنم از گل شقايق
آموخت كه چگونه دوست بدارم زندگي را…

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.